کتاب_خواندنی

«چشم‌هایم را باز کردم. همه جا ساکت بود. به اطرافم چشم دواندم. درون یک آشیانه بزرگ و ساکت با کناره های تاریک بودم. هیچ نوری از بیرون نمی تابید. فضا را با چراغ های متعددی روی سقف، روشن کرده بودند.

خواستم حرکت کنم اما نتوانستم. چرخ‌هایم را با زنجیرهای ضخیمی به یک حلقه بسیار کلفت فولادی که از زمین بیرون آمده بود، بسته بودند. بال‌هایم هم با دو زنجیر طولانی دیگر که از سقف پایین آمده بودند، بسته شده بودند. تعداد زیادی کابل هم به بدنم وصل شده بود.

وضعیتم درست مثل فیلم‌هایی بود که قبلاً دیده بودم … ناگهان درب سوله با صدای بلندی باز شد. نور خیلی زیادی به داخل سوله دوید و چشمانم را زد. چشم‌هایم را تند تند باز و بسته کردم. تا به نور عادت کردم هیکل بزرگ و نحس قاهر را دیدم که جلویم ایستاده بود.

– سلام

جوابش را ندادم. برای اولین بار بود که می‌توانستم قیافه قاهر را ببینم. با اینکه هنوز بدنه‌اش به رنگ سیاه بود اما دیگر خبری از آن سیاهی مطلق نبود و می‌شد اجزای دماغه و بدنه و بالهایش را تشخیص داد. حدس زدم آن سیاهی مطلق، یک نوع پوشش جنگی برای قاهر است که در مواقع عملیات هوایی روی پوسته‌اش ایجاد می‌شود تا هیچ دوربینی نتواند تصویر او را ثبت کند.

🔷🔸💠🔸🔷
رسانه اختصاصی نوجوانان فاطمی
http://eitaa.com/joinchat/3295150098C8f44199aee

⌨️https://javaneno.amfm.ir